تشبیه منطق به شعر

 مجتبی پورمحسن: دکتر ضياء موحد که دکتراي منطق و فلسفه دارد، به شعر علاقه خاصي دارد. در عالم شعر هم مدرک تحصيلي‌اش، سوالي تکراري را به ارمغان آورده: شعر و منطق؟ از او علاوه بر تاليف کتاب‌هاي در حوزه فلسفه و منطق، چهار مجموعه شعر نيز منتشر شده است.«بر آب‌هاي مرده مرواريد»، «غراب‌هاي سفيد»، «مشتي نور سرد» و آنردبان اندر بيابان». با او درباره شعرها و جهان شعري‌اش گفت و گو کردم.

آقاي دکتر، فکر مي‌کنم تقريباً همه کساني که براي گفت و گو با شما يا نقد آثارتان پيش‌قدم مي‌شوند، با اين پرسش کليشه‌اي شروع مي کنند: آقاي ضياء موحد که منطق‌دان است، در شعر که معمولاً از هر تعريف و منطقي چه مي‌کند. فکر مي‌کنيد براي جامعه‌اي که به تاريخ شعرش فخر مي‌فروشد، چرا اين پرسش مکرراً مطرح مي‌شود؟
آن‌چه باعث طرح مکرر اين سوال مي‌شود، متاسفانه کم اطلاعي يا بي‌اطلاعي از اهميت شکل (form) در منطق است. يکي از فيلسوفان معاصر وقتي مي‌خواهد ويژگي‌هاي منطق را شرح دهد، آن را تشبيه به شعر مي‌کند.


در شعرهاي دو مجموعه «يک مشت نور سرد» و «نردبان اندر بيابان» دو نوع شعر مي‌بينيم. يک دسته شعرهايي که به زبان امروز نوشته شده و يک سرس شعرهايي که زبان فخيمي دارد و به‌شکل اغراق‌آميزي از گذشته مي‌آيد. انگار شما به عنوان شاعري که شعر را خوب مي‌شناسيد، تعمداً اين زبان را انتخاب مي‌کنيد. براي مثال در مجموعه شعر «نردبان اندر بيابان»، شعرهاي «حلال‌زاده» و «ايمن‌ترين پنجره‌ها» تفاوت بسيار زيادي با «تو خود چه داني» دارند. در شعر «تو خود...» با برهنه‌ترين شکل استعاره حرف مي‌زنيد. مي‌توانيد کمي درباره اين تفاوت بگوييد؟
اين که شاعري از ساختارهاي گوناگون زباني در شعر استفاده کند، امر تازه‌اي نيست. من در چند شعر خود از نحو زباني کتاب‌هاي مقدس بهره برده‌ام. معمولا موضوع شعر چنين کاربردهايي را ايجاب مي‌کند.

در جايي از شما خوانده بودم که شعر «معني» ندارد، «وجود» دارد. خب، بهتر از من مي‌دانيد که در دو دهه اخير معناي شعر و يا معناي استنتاج شده از شعر در کشور ما بسيار مورد بحث بوده است. با اين تعريف شما آيا وجود شعر، متضمن معناي شعر است؟
منظور من از اين حرف در مقاله «جادوي شعر گذشتگان» در مجموعه مقاله‌هاي زير چاپ(انتشارات هرمس) شرح داده شده است. خلاصه آن که شعر به معناي شيء هنري مانند نقاشي يا موسيقي است که معني در آن امر ثانوي است. توضيح اين حرف در مقاله مذکور آمده است.

شعر، خود موضوع شعرهاي زيادي از دو مجموعه شعر «نردبان...» و «مشتي...» است. در جايي مي‌گوييد «شاعر/ اشياء را پر از شعر کن/ نه شعر را پر از اشياء». همان‌طور که در شعر «پاييز» (بر زمين/ همين‌طور شعر ريخته‌ست/ و باد/ آن‌ها را گم و گور مي‌کند) شعر را به برگ‌هاي زرد تزريق مي‌کنيد. در هر دو مجموعه «شعر» و سويه وجودي‌اش مساله شاعر بوده. آيا اين چالش طبيعي و دائمي است؟
اين که شاعر به شعر بينديشد امري طبيعي و دايمي است. هر هنرمندي به هنر خود بيش از هر چيز ديگر فکر مي کند.

در چند شعر مجموعه «نردبان اندر بيابان» در چند شعر از جمله «صفرند يا سيزده» يا به نوعي «دروازه‌ها»، هستي جهان موضوع شعر قرار مي‌گيرد. شايد اين پرسش پيش بيايد که شعر، درباره جهان نيست، خود جهان است. اين‌طور نيست؟
شعر هم جهاني دارد خاص خود و هم مي‌تواند درباره جهان ما باشد. تعارضي در کار نيست.

قطعاً شما هم به عنوان شاعر کمابيش در جريان بحث‌هاي مطرح شده در دو دهه اخير بوده‌ايد. فکر نمي‌کنيد که آن تلاش بسيار زياد براي معنازدايي از شعر، اين روزها جاي خودش را به معناگرايي مفرط داده است؟
آن معني زدايي کاري تصنعي و افراطي بود. اما منظور شما را از معني‌گرايي نمي‌فهمم. ظاهراً اين هم مد تازه‌اي است.

شايد! مي‌گويند شعر جايگاهش را به عنوان مديوم غالب از دست داده است. اول اين‌که آيا شعر رسانه است و ديگر اين‌که به عنوان رسانه يا هر چيز ديگر، جايگاهش را از دست داده؟
زماني شعر زبان سنت و جامعه بود و شاعر بازتاب دهنده همه مسايل جامعه. اما امروز شاعر صداي فردي و درون خويش است. به همين دليل هر شاعري مخاطبان خاص خود را دارد.

اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده ا‌ست.